۱۳۹۴ اردیبهشت ۳, پنجشنبه

داستان عشق حمید و عروسی مریم


شب عروسیست ، آخر شب است ، خیلی سر و صدا ست ، میگن عروس رفته به اتاق لباس های خوده عوض کنه ، هر چی منتظر شدن برنگشته ، در را هم قفل کرده ، داماد سراسیمه پشت در راه میره و نزدیک است از نگرانی و ناراحتی دیوانه شوه ، پدر و مادر دختر پشت دروازه داد میزنند ، مریم ، دخترم ، در را باز کن ، مریم جان سالم هستی ؟ آخرش داماد دلتنگ میشه و با هر مصیبتی شده در را می شکنه و داخل خانه میشه مریم که جگر گوشه پدر و مادرمثل یک عروسک زیبا به روی اتاق خوابیده ، لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی روی لباش لبخند است ، همه مات و مبهوت به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یک کاغذ هست، یک کاغذی که با خون یکی شده ، پدر و مادر مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خوانه ،
سلام عزیزم ، دارم برایت نامه می نویسم ، آخرین نامه ی زندگی من است آخر اینجا آخر خط زندگی من است کاش مرا در لباس عروسی می دیدی مگر نه اینکه همیشه آرزویت همین بود ؟ حمید جان دارم میروم ، دارم میروم که بدانی تا آخرش رو ی حرفم ایستادم می بینی حمید بازهم توانستم باتو حرف بزنم .
دیدی به تو گفتم باز هم با هم حرف می زنیم ولی کاش مه هم حرفای تو را می شنیدم ، دارم میروم چون قسم خوردم ، تو هم قسم خورده بودی ، یادت است ؟
گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادت است ؟ حمید تو اینجا نیستی، من به لباس عروسم ولی تو کجایی؟ داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیایی؟ کاش میبودی می دیدی مریمت چطورداره لباس عروسیش را با خون رگش رنگ می کنه، کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش روی حرف هایش ماند، حمید مریمت داره میره که به تو ثابت کنه دوستت داشت، حالا که چشمانم دارند سیاه میشوند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یک سریال از جلوی چشمانم میگذره، روزی که نگاهم به نگاهت گره خورد، یادت است ؟ روزی که دل هایمان لرزید، یادت است؟ روزهای خوب عاشقی مان، یادت است ؟ نقشه های آینده مان، یادت است ؟ حمید من ، یادم است ، چطور بزرگترهای مان، همونهایی که همه زندگی شان بودیم پا روی قلب هردوی مان گذاشتند، یادم است روزی که پدرت از خانه بیرونت کرد و گفت ، اگه دوستش داری تنها برو به سراغش .
یادم است روزی که پدرم به تو گفت ، که دیگه حق نداری اسمش را روی زبانت بیاری،یادت است آن روز چقدر گریه کردم، تو اشکایم را پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم حمید ، حالا بیا ببین چشمانم به اندازه کافی قشنگ شده یا بازهم گریه کنم ،هنوز یادم است روزی که پدرت روانت کرد به شهر غریب که چشمان تو چشم های مرا نیابد ولی نمی دانست عشق تو ، در قلب من است ، نه در چشمانم ، روزی که پدرم ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستانش خالی بود که برای آینده ام پول نداشت ولی نمی دانست آرزوهای من به نگاه تو بود نه به دستانت ، دارم به قولم عمل می کنم ، هنوزهم روی حرفم هستم یا تو یا مرگ اگر پایم را از این اتاق بگذارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم ، نمی توانم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی بیگانه ی در دستانم باشد ، همین جا تمامش می کنم ، برای مردن دیگه از پدرم اجازه نمی خواهم ، وای حمید کاش میبودی می دیدی رنگ سرخ خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر به هم میزیبد عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم ، دلم برایت خیلی تنگ شده ، می خواهم ببینمت دستم می لرزه، طرح چشمانت پیش روی من است ، دستم را بگیر مه هم با تو میایم ….
پدر مریم نامه در دستانش ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه، سرش را بر میگرداند که به جمعیت زخم دیده و داغدار پشت سرش بگوید چه خاکی به سرش آورده که در چهار چوب در یک قامت آشنا می بینه، آره پدر حمید ، اوهم یک نامه در دستش است ، چشمانش سرخ وصورتش با اشک یکی شده ، نگاه دو تا پدر به هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها درآن بود ، هر دو سکوت کردند و به هم نگاه کردند ، سکوتی که فریاد همه دردهایشان بود، پدر حمید هم آمده بود نامه ی پسرش را برسانه بدست مریم آمده بود که بگوید پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود، حالا همه چیز تمام شده و کتاب عشق حمید و مریم بسته شده ، حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمان دو پدر مانده و اشک های سرد ، دو مادر و یک دل داغ دیده از یک داماد نگون بخت ، ما بقی هر چی مانده گذر زمانه و آینده ، و باز هم اشتباهاتی که فرصتی برای جبران کردنش پیدا نمی کنند…

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر