۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

برای مدیریت ضعیف هستی!

بایسته های مدیران در حکوت دینی از زبان نبی اکرم (ص)
 همیشه تا نامی از پیامبر و سیره ایشان به میان می آید، در ذهن مخاطب احادیث و توصیه های اخلاقی و اجتماعی ایشان متجلی می شود؛ اما نباید از نظر دور داشت که ایشان در عین حال دستورالعمل ها و برخوردهای سیاسی پندآموزی به دوستان و اطرافیان خود داشته اند. درست است که نهج البلاغه حضرت علی (ع) و خاصه نامه ایشان به مالک اشتر را می­توان منشور جامع رفتار کارگزارن در حکومت دینی دانست؛ اما  بازخوانی مواضع پیامبر اسلام به عنوان معمار اول، اولین حکومت دینی در مدینه النبی ناگزیر به نظر می رسد. در این بحث به چند ماجرا، از جمله ماجرای پیامبر و ابوذر پرداخته و به ذکر دو حدیث ارزشمند از ایشان پیرامون الزامات مدیران در جامعه دینی اکتفا می کنیم.
شناخت شخصیت سترگ و تاریخ زندگی ابوذر، اهمیت این ماجرا را بیش از پیش بر ما آشکار می کند. شخصیتی که پیامبر درباره وی فرمودند: “بیشترین عبادت ابوذر تفکر بود”. ابوذر از معدود خواص دلسوز عصر پیامبر بود که که در ماجرای سقیفه حضرت علی علیه السلام را تنها نگذاشت تا در غربت ربذه با شهادت، اجر مجاهدت خود را در برابر ثروت اندوزی دستگاه اموی تکمیل کند.
ماجرا از اینجا شروع می شود که پس از استقرار حکومت نبوی، ابوذر همان طور که در جهاد و شهادت پیش قدم بود، برای کمک به جامعه نو ظهور دینی پیش قدم شد و از سر وظیفه و صداقت به پیامبر فرمود: آیا درحکومت به من مسئولیت می دهی؟ پیامبر دستی به شانه ابوذر زده و می فرمایند: من تو را به اندازه خودم دوست دارم و هر چه برای خود بخواهم، برای تو نیز می خواهم ولی تو برای مدیریت ضعیف هستی؛ نظر من این است که تو مسئولیت یک جمع دو نفری را هم قبول نکن، حتی اداره اموال یک یتیم را هم قبول نکن! چرا که اینها همگی امانت الهیاند، نباید ذره ای از حقوق مردم پایمال شود و به مردم توهین شود. پیامبر در ادامه به ابوذر می فرمایند: مسئولیت حکومتی برای کسانی که به تکلیفشان درست عمل نمی کنند و حقوق مردم را تضییع می کنند، روز قیامت حاصلی جز رسوایی و پشیمانی به همراه ندارد و تنها کسانی پشیمان نیستند که شایستگی آن را داشته و آن تکلیف را به درستی ادا بکنند.(۱)
باز پیامبر اکرم در روایتی مهم می فرمایند: هر کس در جامعه اسلامی مسئولیتی قبول کند، اعم از اینکه این مسئولیت، اقتصادی، سیاسی، امنیتی و… باشد، در حالی که می داند شخص دیگری از او برای این مسئولیت شایسته تر است و باز هم این مسئولیت را قبول کند، او به «خدا و پیامبر و جامعه دینی» خیانت کرده است.(۲)
ایشان در روایتی کلیدی صاحبان و وارثان حقیقی این امانت الهی را این گونه به ما معرفی می کنند تا جامعه دینی خادمین واقعی خود را بشناسد:
“به خدا در حکومت اسلامی به کسانی که به دنبال ریاست هستند، هیچ مسئولیتی، حتی مسئولیت کوچکی نخواهم داد. من در حکومت به کسانی مسئولیت می دهم که از مسئولیت حکومتی فرار می کنند، چون می دانند امانت خدا و مردم است. می­روم آنها را از خانه هایشان بیرون می­کشم و از آنها خواهش می کنم که قبول مسئولیت کنند.”(۳)
از مطالب فوق می توان به اهمیت شایسته سالاری و وجوب توأمان تعهد و تخصص در پذیرش مسئولیت ها پی برد. برای کشور ما که به طور میانگین هر ساله شاهد برگزاری آزمون انتخابات و انتخاب مدیران حکومتی هستیم، بازخوانی دیدگاه های پیامبر اسلام هم برای شخصیت های سیاسی و هم برای مردم ضروری به نظر می رسد تا بیش از این با هجوم مراجعین برای پذیرش مسئولیت، شاهد اسراف وقت، هزینه و ریخت و پاش های تبلیغاتی برای پذیرش این امانت خطیر الهی نباشیم. با مرور دیدگاه های حضرت رسول (ص) می توان به این نتیجه رسید که تنها برداشت های غیر دینی و سطحی از مفهوم مسئولیت در حکومت دینی، کسب مطامع و منافع شخصی می تواند باعث هجوم افراد برای کسب پست و مسئولیت در حکومت دینی باشد.


۱۳۹۴ اردیبهشت ۳, پنجشنبه

پسر ودختر جامعه ما قبل ازاینکه انسان بودن همدیگر را ببیند جنسیت اورا میبند

مارگیری رفت سوی کوهسار
تا بگیرد او به افسون هاش مار
گر گران، گر شتابنده بود
آنکه جوینده است یابنده بود
مارگیر اندر زمستان شدید
مار می جست اژده های مرده دید
اژده های مرده دید آنجا عظیم
که دلش از شکل او شد پر زبیم
مارگیر آن اژدها را برگرفت
سوی بغداد آمد از بحر شگفت
که اژده های مردی آورده ام
در شکارش من جکر ها خورده ام
او همین مرده گمان بردش ولی
زنده بود آن ندیدش نیک نیک
او زسرماه ها ، برف افسرده بود
زنده بود شکل مرده می نمود
مولانا میگوید
عالم افسرده است نام او جماد
جامد افسرده بود ای اوستاد
باش تا خورشید عرش عاید عیان
تا ببینی جنبش جسم جهان
مارگیر آن اژده ها را برگرفت
سوی بغداد آمد از بحر شگفت
برلب شت، مرد هنگامه نهاد
غل غله در شهر بغداد افتاد
مارگیری اژدها آورده است
بلعجب نادر شکاری کرده است
جمع آمد صدهزاران خام ریش
سید او گشته چه او از ابله ش
جمع آمد صدهزاران ژاژ خوا
حلقه کردن پشت پاه بر پشت پاه
منتظر ایشان او هم منتظر
تا که جمع آیند خلق منتشر
چون همی اوراق جمبانید او
میکشیدن دهل هنگام گلو
اژدها که  زم حری افسرده بود
زیر صد گونه پلاس پرده بود
بسته بودش با رسان های غلیض
احتیاط  کرده بود آن حفیظ
در درنگ انتظارو اتفاق
تافت بر آن مار خورشید عراق
آفتاب گرم سیرش گرم کرد
رفت از اعضای او اخلات سرد
مرده  بود زنده گشت او از شگفت
اژدها برخویش جنبیدن گرفت
خلق را از جنبش آن مرده مار
گشتشان آن یک تحیرصد هزار
از تحیرنعره ها انگیختن
جمله گان از جنبش بگریختن
میگذست زان بانگ بلند
هر طرف میرفت چاق چاق بند
بندها بگزست بیرون شد ززیر
اژده های زشت غران همچو شیر
درعظیمت دست خلایق کشته شد
از فتاد گشته گان صد پشته شد
مارگیر از ترس برجا خوشک گشت
که چیکردم من از کوهسار دشت
گرگ را بیدار کرد آن کور میش
رفت نادان سوی عزرئیل خویش
اژده ها یک لقمه کرد آن گیچ را
سحل باشد خون خوری حجاج را
خویش را بر استنی پیچید رفت
استخوان خورده را در هم شکست
نفست اژدهاست، اون کی مرده است
از غم بی حالتی افسرده است
گربیابت حالت فرعون او
که به امر اوهمی رفت آب جو
آنگه آن بنیاد فرعونی کند
راه صد موسی وصدهارون زند
کرمک است این اژدها از دست فقر
پس شحد گردد زمال جا سقر
اژده ها را دار در برف فراق
این مکش او را به خورشید عراق
تا افسرده می بود آن اژده ها
لقمه اوی چون او یابد نجات
مات کو او را ایمن شو ز مات
رحم کم کن نیست او ز اهل صلات
مار نفست را بکش در ابتدا
ور نه اینک گشته اویک اژده ها
اولت او مرده آید در نظر
چون از او ایمن شدی برداشت سر
میل ها همچون سگان خفته اند
چون شکار نیست شان بنحفته اند

داستان عشق حمید و عروسی مریم


شب عروسیست ، آخر شب است ، خیلی سر و صدا ست ، میگن عروس رفته به اتاق لباس های خوده عوض کنه ، هر چی منتظر شدن برنگشته ، در را هم قفل کرده ، داماد سراسیمه پشت در راه میره و نزدیک است از نگرانی و ناراحتی دیوانه شوه ، پدر و مادر دختر پشت دروازه داد میزنند ، مریم ، دخترم ، در را باز کن ، مریم جان سالم هستی ؟ آخرش داماد دلتنگ میشه و با هر مصیبتی شده در را می شکنه و داخل خانه میشه مریم که جگر گوشه پدر و مادرمثل یک عروسک زیبا به روی اتاق خوابیده ، لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی روی لباش لبخند است ، همه مات و مبهوت به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یک کاغذ هست، یک کاغذی که با خون یکی شده ، پدر و مادر مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خوانه ،
سلام عزیزم ، دارم برایت نامه می نویسم ، آخرین نامه ی زندگی من است آخر اینجا آخر خط زندگی من است کاش مرا در لباس عروسی می دیدی مگر نه اینکه همیشه آرزویت همین بود ؟ حمید جان دارم میروم ، دارم میروم که بدانی تا آخرش رو ی حرفم ایستادم می بینی حمید بازهم توانستم باتو حرف بزنم .
دیدی به تو گفتم باز هم با هم حرف می زنیم ولی کاش مه هم حرفای تو را می شنیدم ، دارم میروم چون قسم خوردم ، تو هم قسم خورده بودی ، یادت است ؟
گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادت است ؟ حمید تو اینجا نیستی، من به لباس عروسم ولی تو کجایی؟ داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیایی؟ کاش میبودی می دیدی مریمت چطورداره لباس عروسیش را با خون رگش رنگ می کنه، کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش روی حرف هایش ماند، حمید مریمت داره میره که به تو ثابت کنه دوستت داشت، حالا که چشمانم دارند سیاه میشوند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یک سریال از جلوی چشمانم میگذره، روزی که نگاهم به نگاهت گره خورد، یادت است ؟ روزی که دل هایمان لرزید، یادت است؟ روزهای خوب عاشقی مان، یادت است ؟ نقشه های آینده مان، یادت است ؟ حمید من ، یادم است ، چطور بزرگترهای مان، همونهایی که همه زندگی شان بودیم پا روی قلب هردوی مان گذاشتند، یادم است روزی که پدرت از خانه بیرونت کرد و گفت ، اگه دوستش داری تنها برو به سراغش .
یادم است روزی که پدرم به تو گفت ، که دیگه حق نداری اسمش را روی زبانت بیاری،یادت است آن روز چقدر گریه کردم، تو اشکایم را پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم حمید ، حالا بیا ببین چشمانم به اندازه کافی قشنگ شده یا بازهم گریه کنم ،هنوز یادم است روزی که پدرت روانت کرد به شهر غریب که چشمان تو چشم های مرا نیابد ولی نمی دانست عشق تو ، در قلب من است ، نه در چشمانم ، روزی که پدرم ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستانش خالی بود که برای آینده ام پول نداشت ولی نمی دانست آرزوهای من به نگاه تو بود نه به دستانت ، دارم به قولم عمل می کنم ، هنوزهم روی حرفم هستم یا تو یا مرگ اگر پایم را از این اتاق بگذارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم ، نمی توانم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی بیگانه ی در دستانم باشد ، همین جا تمامش می کنم ، برای مردن دیگه از پدرم اجازه نمی خواهم ، وای حمید کاش میبودی می دیدی رنگ سرخ خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر به هم میزیبد عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم ، دلم برایت خیلی تنگ شده ، می خواهم ببینمت دستم می لرزه، طرح چشمانت پیش روی من است ، دستم را بگیر مه هم با تو میایم ….
پدر مریم نامه در دستانش ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه، سرش را بر میگرداند که به جمعیت زخم دیده و داغدار پشت سرش بگوید چه خاکی به سرش آورده که در چهار چوب در یک قامت آشنا می بینه، آره پدر حمید ، اوهم یک نامه در دستش است ، چشمانش سرخ وصورتش با اشک یکی شده ، نگاه دو تا پدر به هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها درآن بود ، هر دو سکوت کردند و به هم نگاه کردند ، سکوتی که فریاد همه دردهایشان بود، پدر حمید هم آمده بود نامه ی پسرش را برسانه بدست مریم آمده بود که بگوید پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود، حالا همه چیز تمام شده و کتاب عشق حمید و مریم بسته شده ، حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمان دو پدر مانده و اشک های سرد ، دو مادر و یک دل داغ دیده از یک داماد نگون بخت ، ما بقی هر چی مانده گذر زمانه و آینده ، و باز هم اشتباهاتی که فرصتی برای جبران کردنش پیدا نمی کنند…

۱۳۹۳ مهر ۱۸, جمعه

نامه مادر به پسر

وقتی مادری پیر می شود و خسته از زندگی، با ناتوان و کم حوصله شدنش، بیشتر فرزندان او را دیگر در زندگی نمی پذیرند و بعضی ها با کمال تاسف نفرت هم میکنند. حتی کسانی هستند که شاید از بی تاملی مادر را مورد خشونت قرار داده لت و کوب کنند. من خودم در چندین مکان در شرایط فعلی افغانستان که زندگی کردن و لذت بردن از آن هم مشکل است، شاهد این گونه صحنه ها شدم. این یک نامه ای است از سوی مادر به فرزندش که هنگام پیری از او توقع دارد تا مانند سابق با او بر خورد شود و محبت فرزندی - مادری تا دم مرگ باقی بی ماند.
«نامه ای تامل برانگیز و مفهومی مادر به فرزندش»
فرزند عزیزم آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی صبور باش و مرا درک کن.
اگر هنگام غذا خوردن، لباس هایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم صبور باش و به یاد بیاور که همین کارها را به تو یاد دادم.
اگر زمانی که صحبت میکنم حرفهایم تکراری و خسته کننده است صبور باش و حرفهایم را قطع نکن و به حرفهایم گوش فرا ده، همانگونه که من در دوران کودکی به حرفهای تکراریت بارها و بارها با عشق گوش فرا دادم.
اگر زمانی را برای تعویض من میگذاری با عصبانیت این کار را نکن و به یاد بیاور، وقتی کوچک بودی، من نیز مجبور می شدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم.
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور می شدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم پس خشمگین نشو اگر بارها و بارهای مطلبی را برای من تعریف میکنی.
وقتی نمی خواهم به حمام بروم، مرا سرزنش نکن، زمانی را به یاد بیاور که مجبور میشدم با هزار و یک بهانه تو را وادار به حمام کردن کنم.
وقتی بی خبر از پیشرفت ها و دنیای امروز، سئوالاتی می کنم با لبخند تمسخر آمیز به من ننگر.
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی، حافظه ام یاری نمی کند، فرصت بده و صبر کن تا بیاد بیاورم، اگر نتوانستم بیاد بیاورم عصبانی نشو، برای من مهمترین چیز نه صحبت کردن ، که تنها با تو بودن و تو را برای شنیدن داشتن است.
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند، دستانت را به من بده … همانگونه که تو اولین قدم هایت را در کنار من برداشتی.
وقتی نمیخواهم چیزی بخورم مرا وادار نکن من خوب میدانم که کی به غذا احتیاج دارم.
روزی متوجه میشوی که علیرغم همه اشتباهاتم همیشه بهترین چیزها را برای تو میخواستم و همواره سعی کردم بهترین ها را برای تو فراهم کنم.
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم، خسته و عصبانی نشو تو باید مرا درک کنی.
یاریم کن، همانگونه که من یاریت کردم ان زمان که زندگی را آغاز کردی.
زمانی که می گویم دیگر نمی خواهم زنده بمانم و می خواهم بمیرم، عصبانی نشو … روزی خود خواهی فهمید.
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو، این راه را به پایان برسانم.
فرزند دلبندم، دوستت دارم .

سخنان کوتاه دانشمندان وبزرگان :

جوانان زندگی خردمندانه می خواهند ، کهنسالان باید آگاهی بخش اندیشه های آنان باشند ، نه بازیگران زندگی آنان .
به گونه زندگی کن ، که وقتی فرزندانتان به یاد عدالت ، صداقت ومهربانی می افتد ، شما درنظرشان تداعی شوید .
بامردمان نیک معاشرت کن ، تا خودت هم یکی از آنان به شمار روی .
 برای اینکه پیش روی قاضی نایستی ، پشت سر قانون را برو .
اگر پی به شکوه وگستره خرد خویش ببریم ، هیچ گاه به گردن کشی روی نمی آوریم .
بزرگترین نابکاری آن است که بپنداریم برای آنکه برترین باشیم ، باید دست به ویرانگری چهره دیگران بزنیم .
سعادت دیگران بخشی مهم ازخوشبختی ماست .
گاهی شالوده وریشه ی شکست های بزرگ ، ازاشتباهات بسیار ریز وکوچک سرچشمه می گیرد.
تعلل وعقب انداختن کارها ، یکی ازشایع ترین راه های فرار ازرنج است .
دل کیهان را اگر بگشاییم ، این سخن را خواهیم شنید " هرکنشی واکنشی را درپی دارد " ، پس براین باور باشید ، که همه کردار ما چه خوب وچه زشت بی بازگشت نخواهد ماند .
ره آورد گفتگو بانادان دوچیز است : نخست ازدست دادن بخشی ازعمر ودیگری گرفتارشدن به افکارپوچ وبی ارزش .
علم ودانش کلیدی است که همه درها باآن باز می شوند .
هرکسی تاریخ بداند ، هم درگذشته زندگی می کند وهم درحال .
نم نم باران سبب بیداری خاک گشته وآن را شگوفا می کند ، خرد هم ناگهان پدید نمی آید ، زمانی بس دراز می خواهد وروانی تشنه ی باران .
اگرهمه می توانستند ازاستعداد های خود درست بهره بگیرند ، دنیا همان بهشت موعود می شد که همه می خواهند .
یکی ازبزرگترین خوشبختی ها ، خدمت بیشتربه مردم است .
اگردراولین گام موفقیت نصیب ماشد ، سعی وعمل دیگرمعنی نداشت .
یک انسان خردمند فرصت ها شانس ها را می سازد ، نه اینکه درانتظار آن ها بنشیند .
چیزی ساده ترازبزرگی نیست ، آری ساده بودن همانا بزرگ بودن است .

درود و دعا به حق محمد ص

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَّ عَلَى آلِ مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيدٌ

اللَّهُمَّ بَارِكْ عَلَى مُحَمَّدٍ وَّ عَلَى آلِ مُحَمَّدٍ كَمَا بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيد.

اللَّهُــــــــمّے صَــــــل علَےَ سيدنا مُحمَّــــــــدْ ¸ .•* و علَےَ آل سيدنا مُحمَّــــــــدْ ¸كما صَــــــلٌيت علَےَسيدنا إِبْرَاهِيمَ ¸.•* و علَےَ آل سيدنا إِبْرَاهِيمَ ¸.•* و بارك علَےَ سيدنا مُحمَّــــــــدْ و علَےَ ¸آل سيدنا مُحمَّــــــــدْ ¸.• * كما باركت علَےَ سيدنا إِبْرَاهِيمَ و علَےَ آل سيدنا إِبْرَاهِيمَ ¸. •* فى الْعَالَمِينَ انَّك حَمِيدٌ مَجِيدٌ

درود به حضرت محمد ص

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَّ عَلَى آلِ مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيدٌ