مارگیری رفت سوی کوهسار
تا بگیرد او به افسون هاش مار
گر گران، گر شتابنده بود
آنکه جوینده است یابنده بود
مارگیر اندر زمستان شدید
مار می جست اژده های مرده دید
اژده های مرده دید آنجا عظیم
که دلش از شکل او شد پر زبیم
مارگیر آن اژدها را برگرفت
سوی بغداد آمد از بحر شگفت
که اژده های مردی آورده ام
در شکارش من جکر ها خورده ام
او همین مرده گمان بردش ولی
زنده بود آن ندیدش نیک نیک
او زسرماه ها ، برف افسرده بود
زنده بود شکل مرده می نمود
مولانا میگوید
عالم افسرده است نام او جماد
جامد افسرده بود ای اوستاد
باش تا خورشید عرش عاید عیان
تا ببینی جنبش جسم جهان
مارگیر آن اژده ها را برگرفت
سوی بغداد آمد از بحر شگفت
برلب شت، مرد هنگامه نهاد
غل غله در شهر بغداد افتاد
مارگیری اژدها آورده است
بلعجب نادر شکاری کرده است
جمع آمد صدهزاران خام ریش
سید او گشته چه او از ابله ش
جمع آمد صدهزاران ژاژ خوا
حلقه کردن پشت پاه بر پشت پاه
منتظر ایشان او هم منتظر
تا که جمع آیند خلق منتشر
چون همی اوراق جمبانید او
میکشیدن دهل هنگام گلو
اژدها که زم حری افسرده بود
زیر صد گونه پلاس پرده بود
بسته بودش با رسان های غلیض
احتیاط کرده بود آن حفیظ
در درنگ انتظارو اتفاق
تافت بر آن مار خورشید عراق
آفتاب گرم سیرش گرم کرد
رفت از اعضای او اخلات سرد
مرده بود زنده گشت او از شگفت
اژدها برخویش جنبیدن گرفت
خلق را از جنبش آن مرده مار
گشتشان آن یک تحیرصد هزار
از تحیرنعره ها انگیختن
جمله گان از جنبش بگریختن
میگذست زان بانگ بلند
هر طرف میرفت چاق چاق بند
بندها بگزست بیرون شد ززیر
اژده های زشت غران همچو شیر
درعظیمت دست خلایق کشته شد
از فتاد گشته گان صد پشته شد
مارگیر از ترس برجا خوشک گشت
که چیکردم من از کوهسار دشت
گرگ را بیدار کرد آن کور میش
رفت نادان سوی عزرئیل خویش
اژده ها یک لقمه کرد آن گیچ را
سحل باشد خون خوری حجاج را
خویش را بر استنی پیچید رفت
استخوان خورده را در هم شکست
نفست اژدهاست، اون کی مرده است
از غم بی حالتی افسرده است
گربیابت حالت فرعون او
که به امر اوهمی رفت آب جو
آنگه آن بنیاد فرعونی کند
راه صد موسی وصدهارون زند
کرمک است این اژدها از دست فقر
پس شحد گردد زمال جا سقر
اژده ها را دار در برف فراق
این مکش او را به خورشید عراق
تا افسرده می بود آن اژده ها
لقمه اوی چون او یابد نجات
مات کو او را ایمن شو ز مات
رحم کم کن نیست او ز اهل صلات
مار نفست را بکش در ابتدا
ور نه اینک گشته اویک اژده ها
اولت او مرده آید در نظر
چون از او ایمن شدی برداشت سر
میل ها همچون سگان خفته اند
چون شکار نیست شان بنحفته اند
تا بگیرد او به افسون هاش مار
گر گران، گر شتابنده بود
آنکه جوینده است یابنده بود
مارگیر اندر زمستان شدید
مار می جست اژده های مرده دید
اژده های مرده دید آنجا عظیم
که دلش از شکل او شد پر زبیم
مارگیر آن اژدها را برگرفت
سوی بغداد آمد از بحر شگفت
که اژده های مردی آورده ام
در شکارش من جکر ها خورده ام
او همین مرده گمان بردش ولی
زنده بود آن ندیدش نیک نیک
او زسرماه ها ، برف افسرده بود
زنده بود شکل مرده می نمود
مولانا میگوید
عالم افسرده است نام او جماد
جامد افسرده بود ای اوستاد
باش تا خورشید عرش عاید عیان
تا ببینی جنبش جسم جهان
مارگیر آن اژده ها را برگرفت
سوی بغداد آمد از بحر شگفت
برلب شت، مرد هنگامه نهاد
غل غله در شهر بغداد افتاد
مارگیری اژدها آورده است
بلعجب نادر شکاری کرده است
جمع آمد صدهزاران خام ریش
سید او گشته چه او از ابله ش
جمع آمد صدهزاران ژاژ خوا
حلقه کردن پشت پاه بر پشت پاه
منتظر ایشان او هم منتظر
تا که جمع آیند خلق منتشر
چون همی اوراق جمبانید او
میکشیدن دهل هنگام گلو
اژدها که زم حری افسرده بود
زیر صد گونه پلاس پرده بود
بسته بودش با رسان های غلیض
احتیاط کرده بود آن حفیظ
در درنگ انتظارو اتفاق
تافت بر آن مار خورشید عراق
آفتاب گرم سیرش گرم کرد
رفت از اعضای او اخلات سرد
مرده بود زنده گشت او از شگفت
اژدها برخویش جنبیدن گرفت
خلق را از جنبش آن مرده مار
گشتشان آن یک تحیرصد هزار
از تحیرنعره ها انگیختن
جمله گان از جنبش بگریختن
میگذست زان بانگ بلند
هر طرف میرفت چاق چاق بند
بندها بگزست بیرون شد ززیر
اژده های زشت غران همچو شیر
درعظیمت دست خلایق کشته شد
از فتاد گشته گان صد پشته شد
مارگیر از ترس برجا خوشک گشت
که چیکردم من از کوهسار دشت
گرگ را بیدار کرد آن کور میش
رفت نادان سوی عزرئیل خویش
اژده ها یک لقمه کرد آن گیچ را
سحل باشد خون خوری حجاج را
خویش را بر استنی پیچید رفت
استخوان خورده را در هم شکست
نفست اژدهاست، اون کی مرده است
از غم بی حالتی افسرده است
گربیابت حالت فرعون او
که به امر اوهمی رفت آب جو
آنگه آن بنیاد فرعونی کند
راه صد موسی وصدهارون زند
کرمک است این اژدها از دست فقر
پس شحد گردد زمال جا سقر
اژده ها را دار در برف فراق
این مکش او را به خورشید عراق
تا افسرده می بود آن اژده ها
لقمه اوی چون او یابد نجات
مات کو او را ایمن شو ز مات
رحم کم کن نیست او ز اهل صلات
مار نفست را بکش در ابتدا
ور نه اینک گشته اویک اژده ها
اولت او مرده آید در نظر
چون از او ایمن شدی برداشت سر
میل ها همچون سگان خفته اند
چون شکار نیست شان بنحفته اند